تبليغاتX
رنگ از رخ تمام قلم ها پريده است - یک جفت چشم داغ

افسانه­واره­ا­ی که فقط می شنیدمش

دیشب به چشم خویش در آیینه دیدمش

 

"یک جفت چشم داغ که در سایه­ی قلم

هر شب هزارمرتبه من می کشیدمش

 

می­رفت در پیاله و با اشتهای گرم

هر شب هزارمرتبه سرمی کشید مش"

 

ازخود جدا شدم که بگویم "چه با غرور

یک عمر در مخیله می­پروریدمش"

 

سیبی شد و از آینه پرزد به شاخه­ای­

آویختم به شاخه و از شاخه چیدمش

 

اول به رنگ مزمزه­ای برلبم نشست

بعدا شبیه وسوسه کم کم جویدمش

 

شد خون آتشین و به رگ­های من دوید

جایی بدون مشعل سوزان ندیدمش

 

ناچار در مراسم یک شعر ناگریز

این مرتبه به شکل خودم آفریدمش

 

"من گنگ خواب دیده وعالم تمام کر

من عاجزم زگفتن وخلق ازشنیدنش"  

 

+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 12:2 توسط كاووس حسن لي |