افسانهوارهای که فقط می شنیدمش
دیشب به چشم خویش در آیینه دیدمش
"یک جفت چشم داغ که در سایهی قلم
هر شب هزارمرتبه من می کشیدمش
میرفت در پیاله و با اشتهای گرم
هر شب هزارمرتبه سرمی کشید مش"
ازخود جدا شدم که بگویم "چه با غرور
یک عمر در مخیله میپروریدمش"
سیبی شد و از آینه پرزد به شاخهای
آویختم به شاخه و از شاخه چیدمش
اول به رنگ مزمزهای برلبم نشست
بعدا شبیه وسوسه کم کم جویدمش
شد خون آتشین و به رگهای من دوید
جایی بدون مشعل سوزان ندیدمش
ناچار در مراسم یک شعر ناگریز
این مرتبه به شکل خودم آفریدمش
"من گنگ خواب دیده وعالم تمام کر
من عاجزم زگفتن وخلق ازشنیدنش"