تبليغاتX
رنگ از رخ تمام قلم ها پريده است - افسوس‌و دردا من‌
 


با من ‌چه‌ خواهي‌ كرد اي ‌مرگ ‌تردامن‌
با تو چه‌ خواهم‌كرد، با تو چه‌؟ اما من‌

عمري‌ به‌ خود گفتم‌، با اين‌دل‌روشن‌
ديوانه‌خواهم‌كرد آيينه‌ها را من‌


امروز اما نيست‌، افسوس‌جز راهي‌
يك‌راه ‌بي‌پايان ‌از زندگي‌ تا من‌

پنداشتم‌ با او مجموعه‌اي ‌هستم‌
بي ‌او ولي ‌امروز تنهاي‌ تنها من‌

بي ‌او ولي ‌امروز بي‌هيچ ‌مقصودي‌
چون‌ باد سرگردان‌ اينجا و آنجا من‌

خون‌ دل‌ خود را تا هديه‌اي‌ باشد
مي‌بارم‌ از ديده‌ پر مي‌كنم ‌دامن‌

ياد از دم ‌ايجاد آن ‌صبح ‌نوبنياد
صبحي‌ كه‌ پر بودم ‌از بوي‌ فردا من‌

صبحي ‌كه ‌بي‌وقف ه‌چشمانم ‌آبي‌بود
آواز مي‌خواندم ‌با موج‌دريا من‌

صبحي‌ كه ‌گل‌مي‌كرد يك ‌باغ‌ از لبخند
پرواز مي‌كردند پروانه‌ها با من‌


بعد از تو  اي‌ خورشيد، بعد از تو مي‌بايد
خود را بياويزم‌ از سقف ‌شب‌ها من‌

بي‌ تو شگفتا من‌، بعد از تو من‌، بي‌من‌
آه‌و دريغا تو، افسوس‌ و دردا من‌

 


سایت شخصی ام


با تشکر و امتنان از عزیزانی که محبت کرده اند و به این وبلاگ لینک داده یا خواهند داد ‌، خواهشمندم اعلام بفرمایند تا جبران شود.

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 4:57 توسط كاووس حسن لي |