بر دامنش نشستم و از اشك تر شدم
آتش گرفت دامنم و شعله ور شدم
چيزي دوید در من و از من مرا گرفت
چيزي نماند از من و چيزي دگر شدم
شعري به رنگ صاعقه در من حلول كرد
ديدم به صد ترانه ي تر بارور شدم

شيراز و بلخ و قونيه در رقص آمدند
با من كه زان معاشقه زير و زبر شدم
با تن تناي حضرت تنبور و چنگ و دف
«گاهي به پاي رفتم و گاهي به سر شدم» (1)
از معجزات زير و بم آن شراب بود
از پاي اگر نشستم و برپاي اگر شدم
تاريك بود جان من از سال هاي دور
كم كم گذشتم از شب و كم كم سحر شدم
با آرزوي بوسه شدن بر لبان او
گاهي شراب گشتم و گاهي شكر شدم
مي خواستم كه چلچله باشم رها شوم
در خود فرو شكستم و از خود به در شدم
بگذار تا به گفته ي سعدي بگويمت
آن شب چگونه شد كه چنين معتبر شدم
«چون شبنم اوفتاده بدم پيش آفتاب
مهرم به جان رسيد و به عيوق برشدم»
قونيه ؛ مقام شمس ،29 آذر 85
۱ـ سعدي : دستم نداد قوت رفتن به پيش يار چندي به پاي رفتم و چندي به سر شدم